خاطره ای از لحظه شیرین عملیات کربلای ۵ (سردرا شهید نورعلی شوشتری)

عملیات کربلای۵ در عملیات کربلای۵ از نیروهای لشکر، ۵نفر در موقعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتند. ما داخل سنگر کوچکی که گروهی از فرماندهان از جمله شهید شوشتری در آن بودند، نشسته بودیم. سردار شوشتری توسط بی‌سیم مشغول هدایت عملیات Read More

خاطره ای از زبان فرزند سردار شهید نورعلی شوشتری

یادداشت‌‌های پدر پدرم بسیار اهل مطالعه بود و کتاب‌های فراوانی برای ما به یادگار گذاشته ‌است. همیشه کنار سجاده‌ا‌ش یک جلد قرآن، مفاتیح و دیوان حافظ بود. وقتی مطالعه می‌کرد، در کنار صفحات کتاب یادداشت می‌نوشت. یک جور نکته‌برداری و Read More

خاطره از دیدار مقام معظم رهبری با خانواده سردار شهید نورعلی شوشتری

هیچ‌کس برای من شهید شوشتری نمی‌شود روزی در ماه شعبان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به منزل ما تشریف آوردند. در آن دیدار آقا فرمودند: «بعد از جنگ خیلی‌ها به حاشیه رفتند، اما شهید شوشتری همچنان که بودند، ماندند.» ایشان در ادامه Read More

خاطره از سردار شهید نورعلی شوشتری(زینبی زندگی کنید)

زمانی که پسر دومم به‌دنیا آمد، حاج اقا کردستان بودند. پسر دومم چهل روزه بود که به نیشابور آمدیم. پانزده روز بعد جنگ ایران و عراق آغاز شده بود. شهید شوشتری پس از مدت‌ها به منزل امده بود، به من Read More

خاطره ای از عملیات مرصاد (شهید نورعلی شوشتری)

شفاعت امام خمینی(ره) روزی یکی از زیباترین خاطراتش را از عملیات مرصاد برایم این‌گونه تعریف کرد: «وقتی عملیات با موفقیت به اتمام رسید. مرحوم حاج سیداحمد خمینی با دفتر امام تماس گرفت و به ایشان اطلاع داد که عملیات با Read More

خاطره پیروی شهید عبدالحسین برونسی از اهداف امام خمینی (ره)

پیش از اینکه عملیات بدر آغاز شود ، ما به عنوان مسئول پشتیبانی می رفتیم خدمت فرمانده هان محترم از جمله شهید برونسی ، ظهر بود ساعت حدود ۱۱/۳۰ الی ۱۲بود ، کنار جمعی از فرمانده هان گردان هایشان نشسته Read More

خاطره خواستگاری شهید عبدالحسین برونسی برای یک رزمنده اسلام

یکی از برادران بسیجی نقل میکرد در سال ۱۳۶۳ پس از مدت ۳ ماه که در جبهه بودم تصمیم گرفتیم به خانه خودمان باز گردیم به همین منظور جهت گرفتن ترخیصی خدمت حاج آقای برونسی رسیدیم و موضوع را به Read More

خاطره خواستگاری و نماز شب شهید عبدالحسین برونسی

برای من از روستای دیگری هم خواستگاری آمده بودند. وقتی پدر شهید برونسی فهمیده بود که به خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده و شبانه به روستای دیگر رفتند و خبر دادند که بین فامیل وصلت کرده ایم. با Read More